خرید بک لینک
کلمات برای من نجات بخش هستند. مثل شفا در جهانی پر از رنج. کلمات مرا از خودم، از فکرهایم و از دنیا نجات میدهند با این همه با بی وفایی ترکشان میکنم. و بعد به خودم می آیم و به روزها و ماههای بی نوشتن و بی کلمه که گذشتهاند نگاه می کنم و احساس می کنم چقدر خالی، چقدر حیف...کلمات انگار زمان را که از دست دادنش همیشه بزرگ ترین ترس زندگیام بوده برایم جاودانه می کند. احساس می کنم روزهایی که ثبت شده اند را از دست نداده ام. احساس می کنم که زندگی کردهام. و حالا بعد از روزها.... بازگشت به سرزمین کلمات.***امروز میشود دقیقا سه ماه و سیزده روز معلمی در این روستا. همیشه انتخاب روستایی که میخواهم در آن تدریس کنم برایم پر چالش است. ذهنیتی از هیچکدام از این روستاها ندارم و فقط چند نام به من تحویل داده میشود که باید از میانشان انتخاب کنم. این روستا را هم نمیشناختم فقط نامش پررنگ تر از سایرین در ذهنم مانده بود. ترجمهاش از زبان این منطقه میشود «درخت آبی». به نظرم شاعرانه بود. برای منی که خورهی کسب اطلاعات هستم و دربارهی هرچیزی که قرار است انتخابش کنم _خواه چیزی برای خریدن باشد یا مکانی برای دیدن یا حتی انسانی برای شناختن و ..._ گاه ساعتها جستجو میکنم، این بینشان بودن این مکانها جالب است. از جستجو کردن نام این روستاها در گوگل چیزی دستگیرت نمیشود. نام هایی هستند در جغرافیایی که گاهی حتی نقشههای اینترنتی به رسمیت نمی شناسدشان. گمنام و دور. بین این نامها دل من از همان ابتدا پیش «درخت آبی» بود.آن روزهای نخست از این و آن که دربارهاش پرس و جو کردم طبق معمول نظرهای ضد و نقیض آدمها را شنیدم. جمعیت روستا تماما کرد هستند. آنطور که دستگیرم شد ظاهرا در جریانات بعد از انقلاب ۵۷ حزب دمکرات

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: چهارشنبه 26 بهمن 1401 ساعت: 16:39

میم عزیزم،باید در آن عصر سرد پاییز که در کوچههای خلوت تهران پرسه میزدیم، و من میدیدم که دوباره برای چیزی اشتیاق داری، روی شانهات میزدم و میپرسیدم، که حواست هست؟ میبینی که برق زندگی به چشمانت برگشته؟ آنهم در این روزگار سیاه این سرزمین... میپرسیدم که چقدر زمان گذشته؟ انگار هزار سال... باید میگفتم انگار پس از هزارسال حالا نوبت ماست که به زندگی دهنکجی کنیم، بگوییم بالاخره زیر و زبرش را یاد گرفتیم. میگزاریم موج طوفانهایش از ما عبور کند و با اینهمه باز خواهانش باشیم... پس تمام رازش همین بود؟تو به من بگو چقدر زمان گذشته؟ از عصری دیگر در پاییزی دیگر در کوچهای دیگر که دستانت لرزیده بود و بغضت شکسته. هیچ عابری نبود. ما بودیم و کوچه و اندوه. من دستهایت را گرفته بودم. تمامِ آن لحظه شبیه یک شعر بود. پر از غم و پر از امید.«امروز نه آغاز و نه انجام جهان است، ای بس بد و خوبی که پس پرده نهان است...»خواسته بودم که نترسی و صبور بمانی. میدانم که چقدر میخواستی باورم کنی و چقدر نمیتوانستی.چقدر زمان گذشته؟ از پاییزی دیگر که گفته بودی زندگیات انگار به مویی بند است. گفته بودی مثل پونزهایی که برگهای را به دیوار متصل میکنند نقطهی اتصالت به این جهان هستیم اما میترسی که از یکجایی به بعد نتوانی. من دوباره دستت را که بی رمقتر از هر زمان دیگری بود، گرفته بودم. ترسیده بودم از زخمهای دور ناخنهایت، از کلماتت، از ترست، اما خواسته بودم که تو نترسی. میدانم که چقدر میخواستی و چقدر نمیتوانستی.چقدر زمان گذشته؟ هزار سال؟ از شبی که فهمیده بودم دیگر زندگی را نخواستی. تمام آن شب تا سحر، به چراغهای روشن شهر زل زدم، با چشمهایی که دیگر حتی اشک نداشتند. هر چراغ روشن نشان یک زندگی بود و تمام

برچسب: نویسنده: هلیا محمدی تاريخ: سه شنبه 11 بهمن 1401 ساعت: 12:35

صفحه بندی